![]() |
![]() |
|
|
آهای مردم دنیا،گله دارم گله دارم منم از عالم و آدم گله دارم گله دارم ، من از دست خدا هم گله دارم شما که حرمت عشق و شکستین کمر به کشتن عاطفه بستین شما که روی دل قیمت گذاشتین که حرمت عشق و نگه نداشتین اهای مردم دنیا گله دارم گله دارم منم از عالم و آدم گله دارم فریاد من شکایت،یه روح بی قرار روحی که خسته از همه،زخمی روزگاره گلایه من از شما،حکایت خودم نیست برای من که از شما سوختم و گمشدم نیست اگه عشقی نباشه،آدمی نیست اگه آدم نباشه ،زندگی نیست نپرس از من چی آمد بر سر عشق جواب من به جز شرمندگی نیست آهای مردم دنیا،گه دارم گله دارم منم از عالم و آدم گله دارم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 13:53 توسط ... |
|
|
عشق ، مهر ، دل دادگى ﴿amour ,Liebe ,love﴾ ׳ تاييد رسميت وجودى متقابل، همراه اشتياق و تلاش براى نزديکى به يکديگر. ׳ در يک مفهوم عام احساسى که در " ودا" و فلسفه يونان بدان پرداخته شده است، عشق را اصل جهان شمولى دانسته اند که هستى را با تمام غوغاى درونى خود، متحد نموده و شيرازه آن را نگه مى دارد ﴿ " ودا" به زبان سانسکريت يعنى دانستن و مجموع نوشتارهايى است مقدس در فرهنگ هند باستان﴾. ׳ عشق، بعنوان احساسى انسانى، از سويى، اصلى روانى و عاشقانه را معنى مى دهد که در برگيرنده ى رابطه هاى جنسى ﴿اروتيک﴾ مى باشد. از ديگر سو، اصلى است که در فراى خشنودى هاى جنسى مطرح شده و تنها کشش هاى روحى و معنوى نيرومند ميان دو انسان را بيان مى کند که در فلسفه آن را بنام عشق افلاتونى مى شناسند. ׳ مذهب هاى گوناگون ، عشق به نيروى مطلق خداوندى را که از همه چيز برتر است، تبليغ مى کنند. عشقى که، در بيشتر موارد، از عشق به آفريده هاى خداوندى آغاز شده و در عشق به بالاترين آفريده ى آن يعنى انسان نمود مى يابد. در مسيحيت، عشق به ديگرى ﴿چه دوست و يا دشمن﴾ مورد تاکيد قرار گرفته است. شوپنهاور، عشق را با مفهوم همدردى يکى مى دانست. ׳ در فلسفه اخلاق، عشق ورزى برجسته ترين صفت انسانى است و اوج شکوفايى شخصيت فردى را نشان مى دهد، آن هنگام که به عشق نامشروط به انسانيت تبديل گردد. عشق در فلسفه اخلاق، بالاترين ارزش ممکن را زمانى مى يابد که معشوق نام انسانيت را بخود گرفته باشد. انسان عاشق انسانيت، انسانى که انسانيت را دلبر خود مى داند، انسانى است اخلاقى و در مرتبه اى انسانى. ׳ عاشق نياز احساسى خود را در تاييد ارزش مندى و رسميت بخشيدن به ديگرى است که برآورده مى کند و در همين راه است که خود او نيز داراى ارزش مى شود. ׳ عاشق بعد جديدى را به معشوق مى نماياند: من عاشق، براى تو معشوق هستم! ׳ اين بودن براى تو به معنى تقديم وجود خودم به توست، که بر پايه آموزش هاى اخلاقى، در نهايت و سرانجام، مفهومى گسترده يافته و انسانيت را، که تو نيز از آن هستى، در بر مى گيرد. ׳ انسان در روند عاشق شدن و عشق ورزيدن است که رشد نموده و به تکامل مى رسد: ׳ عشق به خود، عشق به نزديکان، عشق به دوردستان، عشق به انسانيت، عشق به هر آنچه انسانى است. ׳ در تئورى شناخت، عشق پيش شرطى براى شناخت است، چرا که بدون علاقه و سپس شعله ور شدن آتش عشق از نهاد آدمى، نمى توان خود را وقف موضوعى نموده و آن را شناخت. ׳ انسان در يک رابطه عاشقانه است که خويشتن را وقف چيزى نموده و آن چيز را هم جزيى از خود مى کند. از همين جاست که در فلسفه، عشق ورزيدن را نقطه آغاز کنش هاى فلسفى مى دانند ﴿فيلسوف يعنى عاشق خرد!﴾. ما نمى توانيم نسبت به چيزى خردمند باشيم، بدون اينکه بدان چيز عشق بورزيم. ׳ براى اگزيستانسياليست ها، ايده آل، هدف و ارزش عشق در اين است که آزادى ديگرى را چنان لمس کند که او هيچ گونه خراشى نديده و همچنان آزاد بماند ﴿سارتر﴾. ׳ در همين جريان فکرى، مورد عشق واقع شدن به معنى تولد دوباره و پيش شرط آزادى سوبژه است. ׳ عشق خفه شده يا سرکوب شده ﴿بنا بر نظر رفتارشناس ها﴾ به ضد خود يعنى نفرت تبديل مى شود. ׳ مطابق امپدوکلس، عشق و نفرت دو نيروى اصلى برانگيزاننده هستى و گرداننده امور جهان هستند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:32 توسط ... |
|
|
سلام سمیه جان ..
دوستي بسته پيچيده به روبانها نيست كه كسي روز تولد به كسي هديه دهد. سمیه جان تولدت مبارك. اميدوارم در تمام عمر سكوت و لبخندت را همراه قلب مهربان و كوچيكت حفظ كني اميدوارم جيبهايت هماره مملو از پففيل داغ و دماغتان چاق باشد تا زندگي را با تمام نحوستهايش مثل يك گردو در دست به بازي بگيري. «ولادتتان مبارك و به عمر فسيل تاريخ باشد».
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 8:13 توسط ... |
|
|
قسمتی از نیایش علی شریعتی
خدایا:عقیده مرا ازدست " عقده ام"مصون بدار.
خدایا:به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.
خدایا:رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت "تعصب" "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.
خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:جهل امیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
خدایا:شهرت منی را که:"میخواهم باشم" قربانی منی که " میخواهند باشم" نکند.
خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
خدایا:مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله اماتور مگردان.
خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
خدایا:مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.
خدایا:به من « تقوای ستیز» بیاموز تا درانبوه مسئولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
خدایا:مرا به ابتذال ارامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:32 توسط ... |
|
|
قدم میزدیم
در زیر باران
ارام ارام
او
مال من شده بود
اهلی و رام
با هم فریاد می زدیم :
بعد ازتو
هر عشقی
حرام است حرام
انروزها می گفتی :
دنیا را با تو عوض نمیکنم.
و امروز ...
من حتی...
جز شهروندان
حاشیه نشین خارج از رده هم ...
در دنیایی که
بی من ساخته ای...
نیستم.
و اهالی زمین مسلول ...
چه گستاخانه در پی معشوق میگردند.
انهم در اردیبهشتی ..
که هیچ بویی از بهشت نبرده است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 9:3 توسط ... |
|
|
پرسه در خاک غریب پرسه ی بی انتهاست
همگریز غربتم زادگاه من کجاست
تو شبای پرسه ی دلواپسی
که میخوام دنیا رو فریاد بزنم
به کدوم لهجه ترانه سر کنم
به کدوم زبون تو رو داد بزنم
گم و گیج و تلخ و بی گذشته ام
توی شهری که پناه داده به من
از کدوم طرف می شه به هم رسید
همه کوچه ها به غربت می رسن
تو کدوم پس کوچه اولین سلام
گنبد سبزو پر از ترانه کرد
تو کدوم محله پسین وداع
غزلهای عشق رو غمگنانه کرد
کوچه ها و خونه ها محله ها
اینجا دفترچه های بی خاطره ان
برام از خاطره سنگری بساز
بید بی ریشه رو شن باد میبره
نسل بی گذشته رو خاک غریب
مثل شخم کهنه از یاد میبره
می خوام از باغچه ی سبز امروزم
سبد خاطره هامو پر کنم
می خوام از عطر دوباره گم شدن
شهر سالخوردگی هامو پر کنم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:8 توسط ... |
|
|
اگر وقتی فرا رسد که تو در حالی باشی که برای من ارزش کمی قائل شوی و به لیاقت وشایستگی من به چشم حقارت بنگری ، به طرفداری تو علیه خودم به مبارزه و جنگ خواهم پرداخت و فضیلت و برتری ترا ثابت خواهم کرد ، ولو اینکه با من بیوفائی و پیمان شکنی کنی. با ضعفی که من دارم و خودم به آن خوب آشنا هستم ، به طرفداری تو می توانم از تقصیرهائی که ظاهر و آشکار نشده است داستان ها بسازم که در آن من متهم و لکه دار شوم ، تا تو با رها کردن و از دست دادن من به احترام و افتخار بیشتری نائل گردی و باین وسیله من نیز برنده خواهم بود چون همه افکار عاشقانه من متوجه به تو و متمایل به تست . آسیب و گزندی که من به خود می رسانم بقدری که برای تو سود و مزیتی دارد برای من نیز سود و مزیتی دو برابر خواهد داشت . عشق من این چنین است و این چنین به تو تعلق دارم که برای خوبی و نیکی تو خودم تمام بدی ها را به گردن می گیرم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 19:57 توسط ... |
|
|
سراب نه در بیابانم نه تشنه ، اما ... سراب می بینم گیج، سردرگم نمی دانم... به هر سو که می نگرم تو را می بینم ! رحم کنید دیدگان من بر دل تنگم رحم کنید . اشک هایم فاصله ی بین چشمهایمان را فریاد می کند. و تواصوا بالصبر ... با کدامین نفس؟؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 19:44 توسط ... |
|
|
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را انيس و مونس شد نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مساله آموز صد مدرس شد جبرئيل بر زمين آمد. با محمد گفتگو آغاز كرد. من از جانب پروردگارت آمده ام. نوشته اي به دستش داد گفت بخوان. محمد گفت: خواندن نمي دانم. جبرئيل باز گفت: بخوان به نام پرورگارت. محمد خواند و از جانب رب كريم محمد ختم نبوت شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:25 توسط ... |
|
|
خدایا ، مرا قلبی متواضع عطا کن که در سرما وگرما، تحسین و نکوهش در لذت و درد ، در بیماری و تندرستی و درخوشبختی و فلاکت شاد باقی بماند.
در قلب کوچک من آتش عظیم عشقت را بیفروز ، بگذار از شوقم به سیمای زیبایت هر روز فزونی گیرد . و مرا یاری کن تا همه چیز را به آغوش پرمهر تو بسپارم . خدایــــــا ، خانه قلب من کوچک است آن را چنان فراخ کن که پذیرای تو باشد . خانه قلبم ویران است ، آن را مرمت کن تا درخور تو شود . خانه قلبم آلوده است آن را به باران رحمت خود مطهر گردان . عمیقترین آرزوی من زمانی برآورده می شود که تو همیشه و همیشه در سرای قلبم ساکن شوی و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپری کنم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 13:54 توسط ... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حرف هایی هست برای نگفتن
وارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس بدهم و خود به کلبه ای بی در و پنجره بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت ...دکتر شريعتی... |
| پیوندهای روزانه |
|
مرده متحرک فریاد سکوت... الگانس تک سوار عشق... نوشته های من و خودم آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|